ممکن است فردی هزار مقاله علمی نوشته باشد، پنجاه سال تجربه داشته باشد، بالاترین مدرک دانشگاهی را در اختیار داشته باشد و در حوزه تخصصی خود کمنظیر باشد؛ اما اگر نتواند «موقعیت» را بخواند، شبیه خودرویی است که موتور بسیار قدرتمندی دارد اما GPS آن مختصات اشتباهی نشان میدهد. قدرت حرکت دارد، اما مقصد را درست تشخیص نمیدهد.
در مقابل، فردی ممکن است از نظر تخصصی درخشان نباشد، اما اگر بتواند موازنه نیروها، حساسیتهای سیاسی، تغییرات درون ساختار، زمان مناسب تصمیمگیری و جهت حرکت قدرت را درست تشخیص دهد، از یک «سامانه ناوبری» برخوردار است که او را در مسیر ارتقا قرار میدهد.
بنابراین در یک سامانه ناوبری، مهمترین پرسش این نیست که «چقدر اطلاعات داریم؟»؛ پرسش این است که «الان دقیقاً کجا هستیم و برای رسیدن به مقصد، از کدام مسیر باید حرکت کنیم؟»
تفاوت میان «اطلاعات» و «ناوبری» را میتوان به ساختار قدرت نیز تعمیم داد. و این سامانه را در پنج لایه تصور کرد:
۱. ماهوارهها؛ منابع تولید سیگنال قدرت
در GPS واقعی، گیرنده بدون سیگنال ماهواره نمیتواند موقعیت خود را تعیین کند. در «GPS قدرت» نیز فرد باید بتواند سیگنالهای مختلف را دریافت کند: تصمیمهای بالادستی، تغییرات سیاسی، تحولات امنیتی، تحولات منطقهای، جابهجایی افراد، تغییر گفتمانها، مواضع جدید و حتی سکوتهای معنادار.
کسی که فقط یک منبع اطلاعاتی دارد، مانند گیرندهای است که تنها به یک ماهواره متصل است؛ ممکن است مختصاتش اساساً غلط باشد.
۲. گیرنده؛ ذهن فرد
اطلاعات به خودی خود ارزش ناوبری ندارند. این «گیرنده» است که سیگنالها را دریافت و تفسیر میکند.
اینجاست که تفاوت میان افراد آشکار میشود.
دو نفر ممکن است دقیقاً یک سخنرانی، یک حکم، یک تغییر مدیریتی یا یک بحران سیاسی را ببینند؛ اما یکی آن را صرفاً یک خبر بداند و دیگری آن را نشانه تغییر مسیر قدرت تشخیص دهد.
پس «خواندن موقعیت» در حقیقت توانایی تبدیل «خبر» به «مختصات» است.
۳. نقشه؛ تاریخ
GPS بدون نقشه فقط میگوید «کجا هستی»؛ اما نقشه نشان میدهد «کجا میتوانی بروی».
در این استعاره، تاریخ همان نقشه است.
کسی که تاریخ ساختار قدرت را نمیشناسد، ممکن است مختصات امروز را درست تشخیص دهد اما مسیر فردا را اشتباه انتخاب کند. تاریخ به فرد میگوید کدام مسیر قبلاً طی شده، کدام راه به بنبست رسیده و کدام تغییر ظاهراً کوچک، در گذشته به یک جابهجایی بزرگ منجر شده است.
به همین دلیل «خواندن تاریخ» در کنار «محاسبهگری» قرار میگیرد.
۴. الگوریتم مسیریابی؛ محاسبهگری
GPS فقط موقعیت را نشان نمیدهد؛ مسیر پیشنهاد میکند.
در ساختار قدرت نیز پس از تشخیص موقعیت، مسئله اصلی این است:
«با توجه به اینکه اکنون کجا ایستادهایم، از چه مسیری میتوان به مقصد رسید؟»
اینجا «محاسبهگری» وارد میشود.
محاسبهگری یعنی تشخیص اینکه چه اقدامی، چه زمانی، در برابر چه کسی و با چه هزینهای انجام شود. فردی که فقط موقعیت را میخواند اما نمیتواند بر اساس آن مسیر انتخاب کند، مانند GPSی است که مختصات دقیق دارد اما قابلیت مسیریابی ندارد.
۵. مقصد؛ منصب و جایگاه
در نهایت هر سامانه ناوبری باید مقصد داشته باشد.
در این استعاره، مقصد میتواند ارتقای سازمانی، ورود به حلقههای تصمیمگیری، رسیدن به یک منصب مهم یا تثبیت جایگاه در ساختار قدرت باشد.
اما نکته ظریف اینجاست: مقصد ثابت نیست. در ساختارهای سیاسی، مقصدها نیز ممکن است تغییر کنند. بنابراین ناوبری موفق باید «پویا» باشد؛ یعنی با تغییر مختصات، مسیر را نیز دوباره محاسبه کند.
از این منظر، شاید بتوان گفت:
«خواندن موقعیت» در ساختار جمهوری اسلامی همان نقشی را دارد که GPS در یک وسیله متحرک دارد؛ مختصات فرد را در میدان قدرت مشخص میکند، جهت حرکت را نشان میدهد، موانع را آشکار میکند و امکان اصلاح مسیر را پیش از رسیدن به بنبست فراهم میسازد.
به همین دلیل است که گاهی فردی با کارنامه علمی بسیار قوی در یک جایگاه متوقف میشود، در حالی که فردی با توان تخصصی کمتر از او، اما با قدرت بالاتر در تشخیص «جهت باد»، چند پله بالاتر میرود.
این الزاماً به معنای «بهتر بودن» نفر دوم نیست؛ به این معناست که نفر دوم از یک مهارت متفاوت برخوردار است: ناوبری در میدان قدرت.
استعاره وقتی کامل میشود که محدودیتهای GPS را نیز وارد آن کنیم.
در جنگ الکترونیک، «اخلال» میتواند سیگنال را از بین ببرد و «فریب» میتواند مختصات جعلی تولید کند. در میدان سیاست نیز اطلاعات ناقص، شایعات، سیگنالهای عمدی، تحلیلهای غلط، برداشتهای شخصی و حتی پیامهای متناقض میتوانند همان نقش را بازی کنند.
بنابراین ناوبر حرفهای کسی نیست که فقط سیگنال دریافت میکند؛ کسی است که اعتبار سیگنال را نیز ارزیابی میکند.
او نباید با دریافت یک علامت، فوراً مسیر را تغییر دهد. باید سیگنالهای متعدد را با تاریخ، تجربه، رفتار بازیگران و تحولات واقعی تطبیق دهد.
در اینجا «محاسبهگری + خواندن تاریخ + تشخیص اعتبار سیگنال» به یک سیستم کاملتر تبدیل میشود.
GPS به شما میگوید:
«شما اینجا هستید.»
اما «GPS قدرت» باید سه سؤال دیگر را هم پاسخ دهد:
«چه کسی در حال حرکت است؟»
«قدرت به کدام سمت حرکت میکند؟»
و در نهایت:
«اگر امروز حرکت کنی، فردا به کجا خواهی رسید؟»
بنابراین در این استعاره، مدرک، مقاله، سابقه و تخصص، «موتور» فرد هستند؛ اما «خواندن موقعیت» سیستم ناوبری اوست.
موتور قدرتمند بدون ناوبری ممکن است فقط شما را سریعتر به بیراهه ببرد.
و شاید بتوان کل این بحث را در یک جمله خلاصه کرد:
در ساختار قدرت، تخصص به شما توان حرکت میدهد؛ تجربه به شما توان تشخیص میدهد؛ اما خواندن موقعیت به شما جهت میدهد. کسی که جهت را درست تشخیص ندهد، ممکن است با بهترین موتور جهان هم به مقصد نرسد.