وقتی یک جوان از روستا یا شهرستان پا به تهران میگذارد، معمولاً پیش از آنکه تهران را ببیند، «تصویری از تهران» با خود به پایتخت میآورد. نخستین هشدارهایی که از خانواده یا دوستان خود میشنود هم اغلب این است: «مواظب باش؛ تهرانیها گرگاند، حواست را جمع کن؛ اگر یک لحظه غفلت کنی، کلاه سرت میرود.»
او با همین پیشفرض وارد تهران میشود؛ چه دانشجو باشد، چه کارمند دولت و چه کسی که برای پیدا کردن شغل به پایتخت آمده است. بنابراین، یکی از نخستین مهارتهایی که یاد میگیرد، نه لزوماً همکاری و اعتماد، بلکه «مراقبت دائمی از خود» است. در چنین محیطی، بیاعتمادی میتواند به یک ابزار بقا تبدیل شود.
مسئله از جایی جالب میشود که این بیاعتمادی، اگر سالها ادامه پیدا کند، دیگر فقط یک واکنش موقت باقی نمیماند؛ بهتدریج به بخشی از شخصیت فرد تبدیل میشود. فرد دائماً احتمال میدهد دیگری قصد فریب او را دارد؛ بنابراین، پیشاپیش پیچیدهتر، محتاطتر و حسابگرتر رفتار میکند. به تعبیر دیگر، برای آنکه «گرگها کلاه سرش نگذارند»، خودش مجبور میشود «گرگبودن» را یاد بگیرد.
اما در این میان، یک تناقض بزرگ شکل میگیرد: «تهرانی اصیل» که در فرهنگ خانوادگی خود با اعتماد، صراحت، نجابت و رعایت قواعد اجتماعی بزرگ شده، ممکن است در مواجهه با کسانی که سالها در فضای بیاعتمادی و رقابت شدید زندگی کردهاند، مزیت سابق خود را از دست بدهد و به حاشیه رانده شود.
چرا؟ چون در محیطی که قواعد بازی تغییر کرده است، «شرافت» الزاماً دیگر مزیت رقابتی نیست. اگر دورویی، زیرآبزنی، فریب، چاپلوسی و توانایی ساختن چهرههای متفاوت از خود، ابزارهای مؤثرتری برای ارتقا باشند، آدم شریف لزوماً برنده بازی نخواهد بود.
تهرانی بیچاره ممکن است نه به این دلیل که ضعیفتر است، بلکه دقیقاً به این دلیل که حاضر نیست قواعد غیراخلاقی بازی را بپذیرد، عقب بماند. او نمیتواند همانقدر که دیگری پیچیده بازی میکند، پیچیده شود؛ نمیتواند برای حذف رقیب پرونده بسازد، برای رسیدن به موقعیت بالاتر چاپلوسی کند یا برای حفظ جایگاه خود به هر قیمتی دیگری را قربانی کند.
اینجاست که یک پارادوکس اجتماعی شکل میگیرد: جامعهای که زمانی «اعتماد، آبرو، نجابت و شرافت» را سرمایه میدانست، اگر به نقطهای برسد که «فریب، رابطهسازی، چاپلوسی و زیرآبزنی» بازده بیشتری داشته باشد، بهتدریج آدمهای شریف را نه تشویق، بلکه فرسوده و منزوی میکند.
بنابراین، مسئله الزاماً «شریف بودن یا نبودن تهرانیها» نیست؛ مسئله، تغییر قواعد بازی اجتماعی در یک کلانشهر است. تهران بهتدریج شهری شده که در آن، بخشی از سرمایه اجتماعی سنتی ــ شرافت، شناخت، اعتماد، آبرو و روابط چهرهبهچهره ــ جای خود را به مهارت مذاکره، شبکهسازی، محاسبهگری و توانایی خواندن موقعیت داده است.
اما اگر این تغییر فقط به معنای افزایش مهارت اجتماعی بود، مشکلی وجود نداشت. مسئله از جایی آغاز میشود که «هوش اجتماعی» با «فریب اجتماعی» اشتباه گرفته شود؛ وقتی زرنگی به معنای توانایی دور زدن دیگران تعریف شود و هرکس کمتر فریب بخورد، صرفاً کسی تلقی شود که هنوز به اندازه کافی «زرنگ» نشده است.
و شاید تراژدی همینجاست: گاهی برای آنکه قربانی نشویم، چنان به بیاعتمادی پناه میبریم که خودمان به بخشی از همان مناسباتی تبدیل میشویم که از آن میترسیدیم.
در چنین شرایطی، مسئله فقط مهاجری نیست که برای بقا «گرگشدن» را یاد میگیرد؛ مسئله شهری است که ممکن است بهتدریج به کسانی پاداش دهد که بهتر نقش گرگ را بازی میکنند و آدمهای شریف را، نه به دلیل ناتوانی، بلکه به دلیل نپذیرفتن این بازی، به حاشیه براند.
پس پرسش دقیقتر این نیست که «آیا تهرانیها آدمهای شریفیاند؟»؛ پرسش این است:
«تهران با آدمهای شریف چه میکند و آدمهایی که برای بقا وارد تهران میشوند، با تهران چه میکنند؟»
شاید پاسخ به این پرسش، داستان تغییر چهره اجتماعی پایتخت در چند دهه گذشته باشد؛ داستان شهری که ممکن است در آن، نه آدمهای شریف تغییر کرده باشند و نه تازهواردها ذاتاً گرگ شده باشند، بلکه «قواعد بازی» آنقدر تغییر کرده باشد که برای زنده ماندن در بازی، شرافت دیگر کافی نباشد.