در جنگی که «حذف هدفمند» به یکی از ابزارهای اصلی فشار تبدیل شده است، زنده ماندن محمدباقر قالیباف در مقطعی که نام او در میان اهداف احتمالی اسرائیل مطرح شد، یک پرسش مهم را پیش میکشد: آیا شبکه ترور نتوانست به او دسترسی پیدا کند، یا اساساً تصمیم سیاسی بر این بود که او هدف قرار نگیرد؟
گزارش نیویورکتایمز که در تیرماه منتشر شد، به نقل از مقامهای فعلی و سابق آمریکایی میگفت واشنگتن نگران بود اسرائیل قالیباف و عباس عراقچی را هدف قرار دهد؛ تا آنجا که آمریکا از طریق واسطهها درباره این احتمال به تهران هشدار داده بود. نگرانی واشنگتن این بود که حذف مذاکرهکنندگان، همان کانال دیپلماتیکی را از بین ببرد که آمریکا برای پایان دادن به جنگ به آن نیاز داشت.
این روایت، احتمال یک اختلاف مهم میان واشنگتن و تلآویو را مطرح میکند: «چه کسی را میتوان زد و چه کسی را نباید زد؟» ممکن است اسرائیل مسئله را از زاویه حذف تهدید ببیند، اما آمریکا در همان مقطع، حفظ امکان مذاکره را مهمتر دانسته باشد. در چنین شرایطی، عدم هدف قرار گرفتن قالیباف لزوماً به معنای شکست شبکه اطلاعاتی نیست؛ ممکن است اطلاعات وجود داشته، اما تصمیم سیاسی برای استفاده از آن وجود نداشته باشد.
اینجاست که «عراق» اهمیت پیدا میکند. حضور نیروها و زیرساختهای آمریکایی، شبکههای مختلف عراقی و بازیگران منطقهای، این کشور را به یکی از پیچیدهترین محیطهای امنیتی منطقه تبدیل کرده است. بنابراین اگر یک مقام بلندپایه ایرانی در چنین محیطی هدف قرار نمیگیرد، نمیتوان با قطعیت گفت که دشمن او را پیدا نکرده است. گاهی در جنگ، فاصله میان «میتوان زد» و «باید زد» بسیار بزرگتر از فاصله میان «پیدا کردن» و «هدف قرار دادن» است.
واشنگتن، حتی در اوج تهدید و جنگ، هنوز مذاکره را ابزار اصلی خارج شدن از این بحران میداند. البته این به معنای صلحطلبی یا کنار گذاشتن گزینه نظامی نیست؛ ترامپ بارها تهدید به استفاده از زور کرده و در مقاطع مختلف مذاکرات را انکار کرده است. اما استمرار تلاشهای غیرعلنی برای باز کردن کانال ارتباطی نشان میدهد که هدف آمریکا صرفاً «جنگ برای جنگ» نیست؛ جنگ، تحریم و فشار برای ترامپ میتواند ابزار چانهزنی برای رسیدن به توافق باشد. حتی در روزهای اخیر، گزارشهایی از گسترش تلاشهای دیپلماتیک برای بازگشایی مسیر گفتوگو منتشر شده است.
از این منظر، عدم ترور قالیباف را میتوان بخشی از همین معادله بزرگتر دید. اگر حذف او میتوانست مذاکرات را نابود کند، مخالفت واشنگتن با چنین اقدامی قابل فهم است. قالیباف در این چارچوب فقط یک مقام سیاسی نیست؛ «یک کانال ارتباطی» است. حذف چنین فردی ممکن است از نظر نظامی یک موفقیت تاکتیکی باشد، اما از نظر سیاسی یک شکست راهبردی ایجاد کند.
بنابراین شاید پرسش اصلی این نباشد که «چرا قالیباف ترور نشد؟» بلکه این باشد که «چه چیزی مانع از ترور او شد؟» ضعف اطلاعاتی؟ حفاظت امنیتی؟ پیچیدگی محیط عراق؟ یا محاسبهای سیاسی که میگفت فعلاً مذاکره از حذف مهمتر است؟
پاسخ قطعی در اطلاعات علنی وجود ندارد؛ اما گزارشهای منتشرشده درباره نگرانی واشنگتن از هدف قرار گرفتن قالیباف و عراقچی، احتمال وجود شکاف در محاسبات آمریکا و اسرائیل را جدی میکند. حتی در نزدیکترین اتحادها نیز ممکن است درباره زمان جنگ، اهداف ترور و نقطه پایان درگیری اختلاف وجود داشته باشد.
و در این میان، شجاعت قالیباف نیز قابل توجه است. ادامه حضور او در عرصه سیاسی و مذاکره در شرایطی که نامش در گزارشهای مربوط به اهداف احتمالی ترور مطرح شده، نشانهای از پذیرش ریسک و عقبنشینی نکردن در برابر تهدیدهای یک ابرقدرت است. در سیاست، شجاعت فقط ایستادن در میدان جنگ نیست؛ گاهی نشستن پشت میز مذاکره در حالی که میدانی خودِ مذاکره میتواند تو را به هدف تبدیل کند، شکل دیگری از شجاعت است.
بنابراین آمریکا شکست در جنگ را پذیرفته است؛ در غیر این صورت، چرا باید برای حفظ مذاکرهکنندگان طرف مقابل هزینه سیاسی بدهد و چرا باید کانالهای پشتپرده برای گفتوگو را حفظ کند؟ ترامپ اکنون بهشدت در باتلاق خاورمیانه دستوپا میزند؛ همان خاورمیانهای که زمانی سلف خود را بهدلیل هزینهکرد «۷ تریلیون دلار» سرزنش میکرد، حالا خودش در همان باتلاق گرفتار شده است؛ با این تفاوت که این بار خروج از خاورمیانه دیگر یک شعار انتخاباتی نیست، بلکه به یک ضرورت سیاسی تبدیل شده است؛ آن هم از مسیر توافقی که بتواند آن را نه «عقبنشینی»، بلکه «پیروزی» معرفی کند.