در سیاست، خطرناکترین آدمها لزوماً کسانی نیستند که علیه یک نظام سیاسی سخن میگویند؛ گاه خطرناکتر از آنان، کسانیاند که با ادعای دفاع از انقلاب، چنان سخن میگویند که «اعتماد عمومی، قانون و وحدت ملی» همزمان هدف قرار میگیرد.
از این منظر، بیانیه اخیر «جامعه روحانیت مبارز» را باید نه یک موضع جناحی، بلکه دفاعی جدی از عقلانیت سیاسی در یکی از حساسترین مقاطع کشور دانست.
سخنان و مواضع اخیر محمدباقر خرازی، دیگر در محدوده «نقد سیاسی» قابل تحلیل نیستند. نقد، مستند است؛ اما شایعه، مستند نمیشود. اعتراض، حق است؛ اما براندازی، عنوان دیگری دارد. رقابت سیاسی، در چارچوب قانون معنا دارد؛ وگرنه به آنارشیسم سیاسی فرو میغلتد.
مسئله اصلی اینجاست: «چه کسی به یک فرد اجازه داده است رأی مردم را با فراخوان خیابانی دور بزند و دولت قانونی را بهجای صندوق رأی، به خیابان حواله دهد؟»
این پرسش، خطاب به یک فرد نیست؛ خطاب به تمام کسانی است که «انقلابیگری» را با تندگویی و ساختارشکنی اشتباه گرفتهاند.
اگر دولت خطا کرده است، باید نقد شود؛ اگر ناکارآمد است، باید پاسخگو باشد؛ و اگر مردم از آن ناراضیاند، صندوق رأی داوری نهایی است. اما تبدیل نارضایتی سیاسی به پروژه ساقط کردن دولت از خیابان، نه دفاع از جمهوریت، بلکه عبور از آن است.
از سوی دیگر، هنگامی که دفتر مقام معظم رهبری یک ادعا را رسماً کذب اعلام میکند، ادامه بازتولید نسخه ها دیگر از آن نوع ادبیات دیگر «تحلیل» نیست؛ «اصرار بر روایت فاقد اعتبار» است. سیاستمدار مسئول، بیش از هرکس باید بداند که در عصر جنگ شناختی، یک دروغ کوچک میتواند به بحران بزرگ اعتماد تبدیل شود.
پافشاری بر شایعات و طرح ادعاهای تخیلی — چون ساخت بمب اتم و آزمایش آن در اقیانوس اطلس برای ایجاد سونامی و تهدید سواحل آمریکا، یا تحریک جنگ نژادی و ایالتی در این کشور ، نه قدرت بازدارندگی ایران را افزایش میدهد و نه عقلانیت جمهوری اسلامی را به نمایش میگذارد؛ برعکس، دقیقاً همان تصویری را تولید میکند که ماشین ایرانهراسی دشمن سالهاست در پی ساختن آن است.
«بازدارندگی با توهم ساخته نمیشود؛ با قدرت، محاسبه و عقلانیت ساخته میشود.»
مشکل از جایی آغاز میشود که «انقلابینمایی» جای «انقلابیگری» را بگیرد. انقلابیگری یعنی فهم زمان، تشخیص اولویت و محاسبه پیامد؛ نه مسابقه در تندترین جمله و رادیکالترین ادعا.
عمامه، مجوز بیقانونی نیست؛ عنوان انقلابی، مصونیت از نقد نمیآورد و ادعای دفاع از اسلام نیز مجوز شکستن وحدت جامعه را صادر نمیکند.
در اینجا سخن آیتالله العظمی جوادی آملی، با استناد به فرمایش امیرالمؤمنین(ع)، حجت را تمام میکند: «اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ عالماً و عامداً وحدت اسلامی را به هم میزند، با او مبارزه کنید؛ ولو عمامه من بر سر او باشد.»
این سخن، فراتر از یک هشدار اخلاقی است؛ یک اصل روشن و بیاستثنا را ترسیم میکند: «وحدت جامعه خط قرمز است و هیچ عنوان، جایگاه و لباس مقدسی نمیتواند کسی را از مسئولیت در برابر آن معاف کند.»
امروز ایران به کسانی نیاز دارد که «دشمن را در مرزها ببینند، نه در هر مخالف سیاسی». زیرا اگر هر منتقدی دشمن و هر مخالفی خائن تلقی شود، سرانجام میدان سیاست از عقل تهی و از نفرت انباشته خواهد شد.
آقای خرازی میتواند منتقد دولت باشد؛ و حتی میتواند تندترین مخالف دولت باشد؛ اما نمیتواند «قانون را نقد کند و قانون را دور بزند» و نمیتواند «رأی مردم را محترم بشمارد و همزمان سازوکار رأی مردم را بیاعتبار کند».
دولتها موقتاند؛ جناحها میآیند و میروند؛ سیاستمداران طلوع و افول میکنند؛ اما ایران باید بماند.
از این رو، حمایت از بیانیه جامعه روحانیت مبارز، حمایت از یک جناح در برابر جناح دیگر نیست؛ دفاع از این اصل است:
«هیچکس حق ندارد به نام انقلاب، علیه عقلانیت انقلاب عمل کند؛ به نام مردم، علیه رأی مردم بشورد؛ و به نام وحدت، بذر تفرقه بکارد.»
امروز بیش از هر زمان دیگر باید میان «انقلابیگری» و «انقلابینمایی» مرز کشید.
انقلابیگری، ساختن است نه سوزاندن؛ وحدتآفرینی است نه نفرتپراکنی؛ مسئولیت است نه خشونت.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد:گاهی کسی با ادعای نجات انقلاب، دقیقاً همان کاری را میکند که دشمن انقلاب آرزو دارد.