بزرگنمایی توانایی، بدتعبیری از نیت و غفلت از عقلانیت؛ روایتی که جنگ را توجیه کرد اما واقعیت را تحریف نمود
معادلهای ساده اما فریبنده
در نظریههای راهبردی، فرمول سادهای برای سنجش تهدید وجود دارد: “تهدید، برابر است با توانایی ضربدر قصد”. اگر هر یک از این دو عدد صفر باشد، تهدید نیز صفر خواهد بود. برای نمونه، بریتانیا توانایی آسیب به آمریکا را دارد، اما قصدی برای این کار ندارد، بنابراین تهدیدی از سوی آن دیده نمیشود.
اما آمریکا و اسرائیل در مواجهه با ایران، “هر دو سوی این معادله را بزرگنمایی کردهاند”. آنها توانایی هستهای ایران را فوری و قصد آن را ویرانگر و غیرمنطقی جلوه دادهاند تا کلید جنگ را بچرخانند. این یادداشت نشان میدهد که چرا این بزرگنمایی، بر پایهٔ تحلیل واقعگرایانه نیست و بیشتر به یک «ساختار ترس» شباهت دارد تا یک ارزیابی هوشمندانه.
بخش نخست؛ بزرگنمایی توانایی؛ اورانیوم ۶۰ درصد به جای بمب آماده
یکی از ادعاهای اصلی آمریکا و اسرائیل این بود که ایران «چند هفته تا بمب فاصله دارد». اما واقعیت چه بود؟
– ایران اورانیوم را تا ۶۰ درصد غنیسازی کرده است، در حالی که بمب به ۹۰ درصد نیاز دارد.
– آژانس بینالمللی انرژی اتمی هرگز تأیید نکرده که ایران برنامهٔ تسلیحات هستهای فشردهای دارد.
– برآورد اطلاعات ملی آمریکا در سال ۲۰۰۷ و تأییدهای بعدی آن، قاطعانه گفته است که ایران برنامهٔ نظامی هستهای خود را متوقف کرده است. این ارزیابی تا سال 1404 (زمان حمله به تأسیسات ایران) همچنان معتبر بود.
با این حساب، توانایی ایران در حد «گزینهی باز» بود، نه «سلاح آماده». اما آمریکا و اسرائیل با کنار گذاشتن این گزارشها، توانایی را به حداکثر رساندند تا تهدید را بزرگ جلوه دهند. این یعنی “ضریب توانایی در معادله، بهدستکاری چندین برابر شده است”.
بخش دوم؛ بدتعبیری از قصد؛ شعار با سیاست یکی نیست
اما مهمتر از توانایی، مسئلهٔ قصد است. آمریکا و اسرائیل برای توجیه جنگ، ایران را «غیرمنطقی، متعصب و انتحاری» معرفی کردند. استدلال آنها ساده بود: رهبران ایران فریاد «مرگ بر آمریکا» و «محو اسرائیل» سر میدهند، بنابراین قصد نابودی دارند. اما این استدلال سه خطای اساسی دارد:
نخست؛ تفکیک مخاطب داخلی از خارجی:
رهبران ایران با مخاطبان بینالمللی، لحنی سنجیده و عملگرایانه دارند. شعارهای تند، عمدتاً برای مصرف داخلی و ابراز مخالفت با سلطهٔ خارجی است. خود آقای شهید ایران تشریح فرمودند که «مرگ بر آمریکا» به معنای مرگ بر ملت آمریکا نیست، بلکه مرگ بر سیاستهای سلطهجویانهٔ آن است. حتی یکی از رهبران انصارالله یمن (نیروی محور مقاومت) به روزنامهای آمریکایی گفته: «این فقط یک شعار است، منظور ما معنای تحتاللفظی آن نیست.»
دوم؛ نادیده گرفتن گفتار سنجیده:
در حالی که رسانههای غربی بر شعارهای تند ایران متمرکز میشوند، اظهارات عملگرایانه و مذاکرهپذیر آن را نادیده میگیرند. این گزینش گری، تصویری یکسویه و اغراقآمیز از قصد ایران میسازد.
سوم؛ غفلت از رفتار در برابر گفتار:
سیاست خردمندانه، از مشاهدهٔ رفتار کشورها ناشی میشود، نه از شعارهایشان. اگر قصد واقعی ایران نابودی اسرائیل یا آمریکا بود، رفتار آن بسیار متفاوت میبود. ایران دهههاست که با آمریکا و اسرائیل در یک رقابت راهبردی مدیریتشده قرار دارد و هرگز دست به خودکشی ملی نزده است. واقعیت این است که “ایران همواره در چارچوب عقلانیت بقا عمل کرده است” و شواهد تاریخی نشان میدهد که رهبران آن از هر اقدامی که موجودیت نظام را به خطر بیندازد، پرهیز کردهاند.
بخش سوم؛ اهرم دیپلماتیک بهجای جنون هستهای
برنامهٔ هستهای ایران نیز بیش از آنکه یک پروژهٔ تسلیحاتی جنونآمیز باشد، “ابزاری برای اهرمسازی دیپلماتیک” بوده است. ایران همواره مذاکره دربارهٔ غنیسازی را پذیرفته و هرگز برنامهٔ فشردهٔ تسلیحاتی را دنبال نکرده است. این رفتار، منطبق با الگوی کشورهایی است که از توان هستهای برای افزایش قدرت چانهزنی خود استفاده میکنند، نه برای آغاز جنگ.
نکتهٔ کلیدی اینکه “خود غرب نیز پذیرفته که بازدارندگی هستهای برای ایران منطقی است”. تجربهٔ جنگهای آمریکا در منطقه (افغانستان، عراق، لیبی) به ایران آموخته که کشورهای بدون سلاح هستهای، در معرض تغییر رژیم قرار میگیرند. بنابراین، اگر ایران روزی تصمیم به ساخت بمب بگیرد، این تصمیم «غیرمنطقی» نیست؛ بلکه پاسخی عقلانی به تهدیدات خارجی است. اما تا پیش از حمله، ایران این گام را برنداشته بود؛ زیرا میدانست که عبور از آن خط قرمز، هزینههای سنگینی به همراه خواهد داشت.
بخش چهارم؛ مذهب؛بهانهای برای برتریجویی یا کلید سوءتفاهم؟
آمریکا و اسرائیل همچنین از مذهب بهعنوان ابزاری برای اثبات «غیرمنطقی بودن» ایران استفاده کردهاند. استدلال آنها این است که شیعیان دوازدهامامی به بازگشت امام دوازدهم در آخرالزمان اعتقاد شدید دارند و ممکن است برای تعجیل در این رویداد، جنگ هستهای را آغاز کنند.
این استدلال، هم نادانسته و هم ریاکارانه است. نخست اینکه “هیچ آموزهای در اسلام شیعه، مؤمنان را به ایجاد فساد و جنگ برای بازگرداندن حضرت مهدی(ع) تشویق نمیکند”؛ بلکه برعکس، انتظار، همراه با صبر و اصلاح فردی و اجتماعی است. دوم اینکه این باور، کاملاً مشابه باور مسیحیان به بازگشت عیسی مسیح است؛ با این تفاوت که هیچکس مسیحیان را به دلیل این باور، «انتحاری» نمینامد.
در مقابل، رهبران آمریکا (از جمله دونالد ترامپ و پیت هگزت) خود از زبان و نمادهای مسیحی – ملیگرایانه برای توجیه جنگ استفاده کردهاند. ترامپ تهدید کرده که «تمدن ایران امشب خواهد مرد» و هگزت خواستار «بیرحمی و خشونت فراگیر به نام عیسی» شده است. گزارشها حاکی از آن است که برخی فرماندهان نظامی آمریکا، جنگ با ایران را «نبرد مقدس» و «رویارویی کتاب مقدس» توصیف کردهاند. “پس اگر دین بهانه است، چرا فقط بهانهی دست یک طرف است؟”
بازیگر غیرمنطقی کیست؟
نگاهی منصفانه به رفتار دو طرف درگیر در سالهای اخیر نشان میدهد که بازیگر غیرمنطقی در خلیج فارس، ایران نیست:
– ایران همواره در چارچوب عقلانیت بقا عمل کرده و از خودکشی ملی پرهیز داشته است.
– ایران با وجود شعارهای تند، در عمل هرگز دست به اقدامات انتحاری علیه آمریکا یا اسرائیل نزده است.
– ایران همواره مذاکره را بر تقابل ترجیح داده و برای کاهش تنشها آمادگی نشان داده است.
در مقابل، آمریکا با استناد به بزرگنمایی توانایی و بدتعبیری از قصد، جنگی را آغاز کرد که منتقدان آن را «اشتباه راهبردی» مینامند. این جنگ نه تنها ایران را تضعیف نکرد، بلکه آن را شجاع تر ساخت و اهرم فشار آن (بستن تنگه هرمز) را به نمایش گذاشت.
از ترس ساختگی تا همزیستی ممکن
فرمول «تهدید = توانایی × قصد» در مورد ایران، با بزرگنمایی توانایی و بدتعبیری از قصد، به یک «ترس ساختگی»تبدیل شده است. آمریکا و اسرائیل با نادیده گرفتن گزارشهای اطلاعاتی، شعارهای تند را جایگزین تحلیل رفتار کردهاند و با سوءاستفاده از ناآگاهی نسبت به دین و جامعهٔ ایران، تصویری غیرواقعی از یک دشمن «انتحاری» ساختهاند.
واقعیت آن است که ایران یک رقیب منطقی و محافظهکار است که در پی بقای خود و افزایش اهرمهای دیپلماتیک و نظامی خود در منطقه است. همزیستی با ایران ممکن بوده، هست و شاید پس از این جنگ نیز، تنها راه عاقلانه برای آمریکا باشد.