اگر هنری کیسینجر هنوز نفس میکشید، احتمالا چنین نامهای به ترامپ مینوشت:
دونالد، تو گفتی «قواعد قدیمی مزخرف است» و کاخ سفید را شعبهای از تجارت شخصی خود کردی. اما فراموش کردی سیاست بازار سهام نیست؛ سقوط بازار یک روزه جبران میشود، ولی سقوط سیاست میتواند امپراتوریای را به زیر بکشد.
صریح میگویم: آوردن «معاملهٔ لحظهای دنیای تجارت» به عرصه سیاست که «اعتماد تاریخی» سرمایهٔ اصلی آن است، مانند فروش ستونهای معبد برای خرید آینههای تزئینی است. ستونها که بروند، سقف فرو میریزد و آینهها هم خرد میشوند. تو در خاورمیانه پنداشتی با فشار حداکثری ایران را پای میز چانهزنی مینشانی، اما نتیجه مثل پایین کشیدن ماه با طناب بود؛ هم طناب پوسید، هم دستانت تاول زد. تعرفه بستی، تهدید کردی، از برجام خارج شدی و حملهٔ نظامی کردی، ولی ایران نه تنها عقبننشست، بلکه تو را در همان منطقه «درمانده» رها کرد. اشتباه بزرگ تو این بود: که فکر می کنی معاملات تجاری دو طرف دارند، اما بحرانهای سیاسی ضلع سومی پنهان دارند که هرگز روی میز حسابداری تو دیده نمی شوند: روسیه پشت ایران، چین پشت ایران، اروپای زخمی پشت به تو، و مردم ایران یکپارچه علیه تو.
دیپلماسی شرطبندی بازار نیست؛ سیاست خارجی «تابلو فروش» بنجل ندارد. تو با همان شوق فروش برجهای منهتن، کاخ سفید را به حراج گذاشتی. تو همراه خودت یک قانون سهخطه به عالم سیاست آوردی: «من میخواهم، تو میدهی، بقیه مزخرف است.»
نتیجه؟ اعتماد که سرمایهٔ نامرئی قدرتهای بزرگ بود، شبنمی شد که با نخستین تهدید تبخیر شد. متحدان اروپایی آموختند که قرارداد با آمریکای ترامپ، مثل معامله با فروشندهٔ دورهگرد است؛ امروز هست، فردا نیست.
تعرفه و تهدید جای موازنهٔ قوا را گرفت. گمان کردی ایران را پشت میز مینشانی، اما مثل کسی شدی که ابروی خود را با قیچی کوتاه میکند؛ هم زخم زدی، هم کور شدی. آوردن معاملهٔ لحظهای به دنیای روابط ماندگار سیاست، مثل کشیدن خط راست با خطکش شکسته است؛ به ظاهر تند، ولی در باطن کج و موج.
حال که این نویسنده مرا دوباره زنده کرده است، سه پیشنهاد به تو دارم:
یکم: «بازار» را از «میدان نبرد» جدا کن.
میگویی هر چیز قیمتی دارد، درست ، اما «آبروی راهبردی» را با نفت یا جنگنده پیشرفته نمیخرند. خط قرمز رسمیای بکش به نام «میز حل مناقشات پایدار» و هر معامله با عربستان، امارات و اسرائیل را مشروط به گامی واقعی به سوی کشور مستقل فلسطین کن. تا مسئلهٔ فلسطین هزینهٔ سربار هر توافق باشد. یک «شورای راهبردی خاورمیانه» با مشارکت اعراب، ایران، ترکیه و پاکستان تشکیل بده که شالودهاش منافع درازمدت باشد، نه دادوستدهای مقطعی.
دوم: «فشار حداکثری» را به «بازدارندگی هوشمند» تبدیل کن.
خیال کردی ایران فروشندهای دورهگرد است که با تهدید تحریم و حمله پشت میز میآید. اشتباه کردی. ایران شطرنجبازی است که مهرههای نیابتیاش از افغانستان تا لبنان چیده شده. به جای حمله، «محاصرهٔ هوشمند با کانال پنهان» را بیازمای؛ درست همان کاری که من با چین در دههٔ هفتاد کردم. رابطه را قطع نکن، تبدیلش کن به «وابستگی نامتقارن». بگذار بدانند هر تقابلی دوچندان به خودشان بازمیگردد، اما همیشه پنجرهای کوچک برای عقبنشینی آبرومندانه باز بگذار. جنگ مجدد در ایران، راه رفتن در میدان مین با چشمان بسته است. بازدارندگی به جای حذف، موازنه به جای جهش.
سوم: درماندگی در خاورمیانه پایان جهان نیست، آغاز واقعبینی است.
ترامپ جان، درمانده شدی چون گمان کردی با یک معاملهٔ بزرگ همهٔ گرهها باز میشود. اما خاورمیانه معما نیست؛ پیازی است بیانتها که هر لایهاش را پوست میکنی، لایهٔ تازهای به گریهات میاندازد. امنیت اسرائیل و نفوذ عربستان در دوران تو به دو اسب وحشی تبدیل شدهاند که هر یک به سویی میدوند؛ تلاش نکن همزمان هر دو را زین کنی. «مهار توافقی» طراحی کن. در سیاست خارجی، «همه چیز را بردن» توهم است؛ «نباختن اصلها» هنر است.
دونالد، سیاست تجارت نیست. در تجارت میشود ساختمانی خراب کرد و برجی بلندتر ساخت، اما در سیاست اگر اعتمادی را ویران کنی، شاید هرگز نتوانی کلبهای بر ویرانههایش بنا کنی. با زور میشود وارد اتاق شد، ولی برای ماندن به «قراردادهای نانوشتهٔ احترام» نیاز داری. تو اینها را پاره کردی و اکنون میبینی نزدیکترین دوستانت پشت سرت با رقبایت قرارداد میبندند. کفش تجارت را درآور؛ قایق سیاست را با پاروی دیپلماسی بران، نه موتور تهدید نظامی .
سیاست باغبانی در طوفان است، نه حراج تابلو در بازار. تو ثابت کردی میشود سالن معامله را به کاخ سفید آورد، اما کاخ سفید را نمیتوان برای همیشه مانند بنگاه معاملات ملکی اداره کرد.