در جهان امنیت، همیشه لحظهای وجود دارد که مرگ، از یک «اتفاق زیستی» عبور میکند و به «ابزار روایتسازی» تبدیل میشود. مرگ ناگهانی لیندزی گراهام ــ سناتوری که سالها نقش بلندگوی اسرائیل در سنا را ایفا میکرد ــ دقیقاً در چنین لحظهای رخ داد؛ لحظهای که ایران پس از تشییع باشکوه رهبر شهید انقلاب، در تب مطالبه انتقام میجوشید و بیانیه خبرگان رهبری، این التهاب را به یک مطالبه رسمی و ملی تبدیل کرده بود.
در چنین شرایطی، حذف گراهام نه یک حادثه پزشکی، بلکه یک «پیام امنیتی» بود. روایت رسمی، مرگ را نتیجه «پارگی آئورت ناشی از فشار خون بالا» معرفی کرد؛ اما در جهان عملیاتهای پنهان، هیچ مرگی طبیعی نیست مگر آنکه کسی بخواهد آن را طبیعی جلوه دهد. کالبدشکافی انجام شد، اما هیچ گزارش علنی منتشر نشد. همهچیز محرمانه شد. این همان سکوتی است که معمولاً زمانی رخ میدهد که نهادهای اطلاعاتی نمیخواهند اعتراف کنند غافلگیر شدهاند؛ سکوتی برای حفظ حیثیت 18 دستگاه اطلاعاتی آمریکا و بودجه ۱۰۷ میلیارد دلاری امنیت ملی این کشور. زیرا آنها نتوانستند هشدارهای پیش از عملیات را تشخیص دهند و در شناسایی شبکه پشت صحنه ناکام ماندند. برای جلوگیری از رسوایی بیکفایتی و افشای ضعف امنیت ملی، سیاست سکوت و پوشش را در پیش گرفتند و روایت مرگ طبیعی را غالب کردند.
در قلب این سناریو، اسرائیل ایستاده است؛ بازیگری که سالهاست هنر «ترور بیصدا» و «روایت پرصدا» را با هم میآمیزد. انگیزه اصلی برهم زدن هر گونه توافق میان ترامپ و ایران که اسرائیل در آن نادیده گرفته شده بود. گراهام به عنوان مانع کلیدی، حذفش فضا را برای تحریک نظامی باز میکرد. بنابراین جذف او، نه برای انتقام، بلکه برای ساختن یک تصویر بود: تصویری که به ترامپ القا کند ایران از خط قرمز عبور کرده و حتی امنیت شخصی او در خطر است و او گزینه بعدی خواهد بود. ترامپ نیز برای حفظ تصویر قدرتمند خود و جلوگیری از اتهام ضعف نزد جامعه امریکا بخصوص دموکرات ها، تحت فشار قرار گرفت تا حمله نظامی به ایران را تشدید نماید. این همان الگوی کلاسیک پرچم دروغین است؛ عملیاتی که در آن، مرگ یک نفر، مقدمه ساختن یک جنگ میشود.
روش اجرا نیز آشناست: استفاده از سمهای مهندسیشده با اثر تأخیری؛ نوروتوکسینها، ترکیبات قلبی–عروقی پیشرفته، یا عوامل بیولوژیک که مرگ را طبیعی نشان میدهند و ردپا را پاک. این ابزارها سالهاست در عملیاتهای اطلاعاتی استفاده میشوند و نمونههای تاریخی آن، ستون فقرات این روش را تشکیل میدهند.
نمونههای تاریخی ترور بیولوژیک
۱) الکساندر لیتویننکو – لندن، ۲۰۰۶
افسر سابق کاگب، با پولونیوم-۲۱۰ ــ مادهای رادیواکتیو و بسیار نادر ــ مسموم شد. این سم، مرگی تدریجی و دردناک ایجاد کرد و بلافاصله انگشت اتهام به سمت روسیه نشانه رفت.
این پرونده، یکی از مشهورترین نمونههای استفاده از مواد رادیواکتیو در ترورهای پنهان است.
۲) ویکتور یوشچنکو – اوکراین، ۲۰۰۴
نامزد ریاستجمهوری اوکراین، در میانه کمپین انتخاباتی با دوز بالای دیوکسین مسموم شد.
این سم قوی، چهره او را بهشدت تغییر داد و او را برای مدت طولانی بیمار کرد.
ماجرا به نمادی از فشارهای سیاسی و دخالتهای خارجی در انتخابات اوکراین تبدیل شد.
۳) گئورگی مارکوف – لندن، ۱۹۷۸
نویسنده بلغاری مخالف رژیم، با ریسین ترور شد.
قاتلان از یک چتر مجهز به سوزن ریز استفاده کردند تا سم را به بدن او تزریق کنند.
این عملیات، یکی از کلاسیکترین ترورهای بیولوژیک دوران جنگ سرد است.
۴) الکسی ناوالنی – روسیه، ۲۰۲۰
رهبر مخالفان کرملین، با عامل نوویچوک مسموم شد؛ نوروتوکسینی پیشرفته که علائم عصبی و قلبی–عروقی ایجاد میکند و ردپای بسیار کمی بر جای میگذارد.
تشخیص منبع این سمها بسیار دشوار است و این نمونهها نشان میدهند که سموم مهندسیشده، ابزار محبوب سرویسهای اطلاعاتی برای اجرای عملیاتهای پنهان هستند؛ عملیاتی که هم مرگ را طبیعی جلوه میدهد و هم روایت سیاسی مورد نظر را در ذهن افکار عمومی و تصمیمگیران حک میکند.
در جهان امنیت، گاهی یک مرگ ناگهانی، بیش از هزار موشک، معادلات را تغییر میدهد. عملیات موفق، عملیاتی نیست که فقط هدف را حذف کند؛ عملیاتی است که «روایت مطلوب» را در ذهن سیاستمداران حک کند. امروز میدان اصلی نبرد، نه خیابانها، بلکه ذهن تصمیمگیران است.