در روزگارانی که آسمان دیارمان سنگین است و اندوهنامهی میناب، چون غباری تیرهوتار بر جانها مینشیند، در ژرفای سینهها رستاخیزی خاموش برپا میشود؛ همان لرزش پنهان و سوزانی که با شنیدن نام کودکی پرپرشده، بیصدا از بندبند استخوانها میگذرد.
دستان کلام میلرزد و سرگردان میمانیم که چه بگوییم؛ مبادا واژهای نابجا، دفتر زخمهای کهنه را پیش چشم پدر و مادری داغدار بگشاید. پس به کنج سکوت پناه میبریم. اما دریغ که سکوت، همیشه نشانهی احترام نیست؛ گاه سنگی گران است که بر شانههای دل بازماندگان فرومیافتد.
پدران و مادرانی که نوگل زندگیشان را از دست دادهاند، حتی برای لحظهای از یاد فرزندشان جدا نمیشوند. غیبت آن کودک، تنها یک «نبودن» نیست؛ حضوری است که در همهجای زندگی جریان دارد:
– در میان عروسکها و اسباببازیهایی که دیگر دستی برای نوازششان دراز نمیشود؛
– در جامههایی که هنوز عطر کودکی و زندگی را در تار و پود خود نهفته دارند؛
– در جای خالی او بر سفرهای که دیگر گرمای گذشته را ندارد؛
– و در دل شبهایی که سکوت تلخ، نغمهی خندههای شیرینش را در خود فرو برده است.
آنان هر سپیدهدم، با خانهای که از نبودنِ او پر شده است، چشم به جهان میگشایند؛ با نامی که هنوز در دهلیزهای خانه نفس میکشد. آرامش این داغداران در خاموشی ما نیست، بلکه در طنین دلنشین یادآوری است. کودکی که دیگر در آغوش مادر نمیآرامد، تا ابد فرزند همان مادر است. خزان مرگ هرگز جامهی «پدر» و «مادر» بودن را از تن کسی بیرون نمیآورد؛ تنها سیمای عشق را آسمانیتر و جاودانهتر میسازد.
پس شاید والاترین جلوهی مهربانی آن باشد که با شهامت و مهر، نام آن کودک را بر زبان جاری کنیم و در حضور پدر و مادرش، یادش را گلباران سازیم و بگوییم:
«اگر دلتان تاب میآورد، از روشنی چشمان فرزندتان برایمان بگویید…»
یا سادهتر و صمیمانهتر:
«نام دلبندتان هنوز بر تارک خاطرههای ما میدرخشد. آنان اگرچه پر کشیدند و به فیض شهادت رسیدند، اما تا همیشه سند مظلومیت این سرزمین و مایهی افتخار این ملت خواهند بود.»
از یاد نبریم که جامعهی جویای انسانیت، پیش از هر چیز باید «هنر شنیدن» را بیاموزد. خانوادههای داغدار، بیش از جملههای قالبی و واژههای خشک، نیازمند همدلی صبوری هستند که بیهیچ قضاوتی کنارشان بنشیند و مجال دهد از غنچهی پرپرشدهی خویش سخن بگویند. گاه یک تماس کوتاه، پیامکی ساده که نام مقدس کودک را در خود داشته باشد، یا حتی حضوری آرام و خاموش در کنار آنان، بسیار عمیقتر از صدها عبارت تسلیبخش بر جانشان مینشیند.
سوگ، تقویم و مرز نمیشناسد.
ماهها و سالها پس از این خزان، دیدن چهرهای در قاب عکسی قدیمی یا شنیدن نامی در گذر زمان، میتواند آتشفشان اندوه را بار دیگر برافروزد. در آن لحظههای لطیف و شکننده، آنچه دل را میشکند، بر زبان آوردن نام فرزند نیست؛ بلکه غبار فراموشی است. هیچ پدر و مادری از شنیدن نام فرزندش نمیرنجد؛ نیشتر واقعی آنجاست که احساس کند آن وجود نازنین، گویی هرگز بر خاک این جهان قدم ننهاده است.
اگر قرار است از داغ سنگین میناب درسی بیاموزیم، آن درس تنها دربارهی جنگ و ویرانی نیست؛ بلکه مکتبی بلند از انسانیت است. اینکه بدانیم پس از خاموش شدن غرش بمبها و فروکش کردن هیاهوی خبرها، زندگی برای این خانوادهها همچنان ادامه دارد؛ با یاد و جای خالی کودکی که تا ابد عضو جاودان آن خانه خواهد ماند.
وظیفهی ملی و ایمانی ما ــ از آحاد مردم تا مسئولان ــ آن است که نگذاریم نام و یاد آن کودکان شهید در غوغای زمانه به غبار فراموشی سپرده شود.
– نامشان را با افتخار بر زبان آوریم.
– یاد پاکشان را چون مشعلی فروزان زنده نگه داریم.
– زیرا تا هنگامی که نامشان بر زبانها جاری است، حضور سبز و ملکوتی آنان نیز در جان و خاطرهی این سرزمین زنده خواهد ماند.