سجادی پناه 21 اردیبهشت 1405 - 3 ماه پیش زمان تقریبی مطالعه: 7 دقیقه
کپی شد!
0

سخنی با دادستانی محترم تهران؛ در باب پروندهٔ عباس عبدی و صادق زیباکلام

اعلام جرم دادستانی تهران علیه عباس عبدی و صادق زیباکلام، صرف‌نظر از ماهیت حقوقی اتهامات، در مقطعی حساس از حیات سیاسی و اجتماعی کشور رخ داده است؛ مقطعی که ایران بیش از هر زمان دیگر به بازسازی سرمایهٔ اجتماعی، ترمیم شکاف‌های ذهنی و تقویت انسجام ملی نیاز دارد. از همین رو، شایسته است این اقدام نه صرفاً در چهارچوب حقوق کیفری، بلکه در ابعاد گسترده‌تر سیاسی، امنیتی، رسانه‌ای و راهبردی مورد ارزیابی قرار گیرد.

امنیتِ پایدار، از مسیرِ شنیدن می‌گذرد؛ نه حذف

در دوران جنگ‌های ترکیبی، «قدرتِ شنیدن» نیز بخشی از امنیت ملی است. حاکمیتی که صدای منتقد را می‌شنود، در حقیقت از اعتماد به نفس ساختاری خود پرده برمی‌دارد؛ اما حاکمیتی که هر نقدی را با ابزار امنیتی پاسخ می‌دهد، ناخواسته این پیام را مخابره می‌کند که تاب‌آوری گفت‌وگویی‌اش کاهش یافته است.

۱. عباس عبدی؛ قلمی که افتاد و دوباره برخاست

نگارندهٔ این سطور، در بولتن‌نیوز، هنگامی که عباس عبدی قلم بر زمین گذاشته بود و چنین وانمود می کرد که به پایان افق سیاسی حاکمیت باور پیدا کرده، در یادداشتی صریح از او خواست به نوشتن بازگردد. منطق این درخواست ساده اما عمیق بود:

در دی‌ماه سال گذشته، آن‌گاه که حتی بستن یک مغازه در دلِ یک پاساژ، نشانه‌ای سیاسی و هم‌دلی با اعتراضات و اعتصابات تلقی می‌شد، کنار گذاشتن قلمِ یک روشنفکر نیز دقیقاً همان دلالت اعتراضی را به ذهن متبادر می‌کرد و خاموشی یک چهرهٔ شناخته‌شده، حامل همان معنا بود. در آن فضای ملتهب، «سکوت» دیگر صرفاً سکوت نبود؛ نوعی موضع‌گیری تعبیر می‌شد.

از همین منظر از او خواسته شد در قبال جنگ پیش‌رو، تنش‌های منطقه‌ای و فجایعی چون حادثهٔ مدرسهٔ میناب، سکوت نکند و با شفافیت به تبیین واقعیت‌ها بپردازد. زیرا در روزگار بحران، خاموشی نخبگان از خود بحران پرسش‌برانگیزتر می‌شود.

جامعه در لحظات خطیر، به «توضیح‌دهندگان» نیاز دارد؛ به کسانی که بتوانند خشم را به تحلیل، هیجان را به فهم و اضطراب را به گفت‌وگو تبدیل کنند. حذف این صداها، خلأ را پر نمی‌کند؛ بلکه میدان را به رسانه‌های بیگانه، شایعه‌سازان و اتاق‌های عملیات روانی واگذار می‌کند.

۲. قاعدهٔ سیاست و رسانه؛ حذف نکن، پاسخ بده

سال‌هاست نگارنده بر یک گزاره تأکید کرده است:
«
روزنامهٔ کیهان، آن‌گاه خواندنی‌تر می‌شود که روزنامهٔ شرق بتواند نفس بکشد

این جمله تعارف سیاسی نیست؛ یک اصل بنیادین در حکمرانی است. حقیقت، در فضای تضارب آرا صیقل می‌خورد. اگر همه شبیه هم بیندیشند، اندیشه متوقف می‌شود. اگر همه یک صدا شوند، جامعه به پژواکِ خویش تبدیل خواهد شد؛ پژواکی که فقط خودش را می‌شنود و آرام‌آرام از واقعیت فاصله می‌گیرد.

سیاست نیز همانند ورزش، بدون رقیب معنا ندارد. رقابت پرسپولیس و استقلال زمانی جذاب است که هر دو در میدان باشند. حذف رقیب، شاید پیروزی بیاورد، اما شکوه رقابت را از میان می‌برد. پیروزیِ بدونِ رقیب، بیشتر به تنهایی می‌ماند تا اقتدار.

در میدان اندیشه نیز همین قاعده جاری است. اگر عباس عبدی می‌نویسد، در برابر او صدها قلمِ توانمند در جبههٔ فکری مقابل حضور دارند که می‌توانند استدلال بیاورند، نقد کنند و پاسخ دهند. جامعه‌ای که توان پاسخ‌گویی دارد، نیازی به خاموش‌کردن صداها ندارد.

دادستانی زمانی باید وارد میدان شود که سخن از مرز «اظهارنظر» عبور کرده و به «اقدام سازمان‌یافته علیه امنیت ملی» رسیده باشد. اما تا زمانی که موضوع در ساحت تحلیل، نقد و منازعهٔ فکری جریان دارد، ورود امنیتی می‌تواند نتیجه‌ای معکوس تولید کند؛ زیرا چهره‌های سیاسی را از «منتقد» به «نماد محدودیت» تبدیل می‌کند.

۳. چرخش قابل تأمل عبدی؛ از ادبیات تقابل تا فراخوان ملی

نکتهٔ مهم آن است که خود عباس عبدی نیز در روزهای اخیر، بخشی از مواضع پیشین خویش را اصلاح کرده است. او در یادداشتی تازه تصریح می‌کند:

«آنان که شعارهای افراطی در این جمعیت می‌دهند، یک اقلیت رانتی هستند و الا این جمعیت بسیار متنوع است و حتی بسیاری از منتقدان ساختار هم در آن حضور دارند

و فراتر از این تحلیل، بر یک ضرورت ملی تأکید می‌کند:

«همه باید برای خروج کشور از وضعیت جنگ تلاش کنیم

این جملات، صرفاً تغییر واژگان نیست؛ نشانهٔ یک چرخش گفتمانی است. فاصله‌گرفتن از ادبیات تقابل و حرکت به سوی «مدیریت بحران ملی».

در چنین شرایطی، برخورد حذفی می‌تواند نتیجه‌ای وارونه تولید کند. زیرا جامعه این پرسش را مطرح خواهد کرد که اگر حتی دعوت به کاهش تنش و خروج از بحران نیز با پاسخ کیفری مواجه شود، پس مسیر گفت‌وگوی ملی از کجا باید عبور کند؟

از منظر حقوقی نیز اصل تناسب اقتضا می‌کند که میان «بیان تحلیل» و «اقدام علیه امنیت» تفکیک قائل شویم. امنیت ملی، مفهومی راهبردی است و اگر بیش از اندازه توسعه یابد، در نهایت مرز میان «منتقد» و «مجرم» مخدوش خواهد شد؛ و این ابهام، خود می‌تواند به فرسایش اعتماد عمومی منجر شود.

۴. تناقض راهبردی؛ حذف نخبگان یا بهره‌گیری از آنان؟

تجربهٔ جمهوری اسلامی نیز نشان داده که نظام در بزنگاه‌ها به نخبگانش بازمی‌گردد؛ حتی به آنان که زمانی در معرض شدیدترین برخوردها بوده‌اند.

نمونهٔ روشن آن، حضور ماشاءالله شمس‌الواعظین در برنامه‌های رسانهٔ ملی است؛ چهره‌ای که در مقاطعی با پرونده‌های امنیتی و محدودیت‌های جدی مواجه بود، اما امروز همان رسانه‌ای که به گفته برخی ها در دست تندروترین جریان کشور قرار دارد امروز از دانش و توان تحلیلی او بهره می‌گیرد. و او هم الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است.

این تجربه حامل یک پیام مهم است:
سرمایهٔ انسانی را نباید چنان سوزاند که فردا امکان بازسازی اعتماد از میان برود.

کشورها در دوران بحران، بیش از همیشه به شبکهٔ نخبگان خود نیاز دارند؛ حتی به منتقدانشان. زیرا منتقدِ درونِ خانه، بسیار کم‌هزینه‌تر از اپوزیسیونِ برون‌مرزی است. منتقدی که هنوز دربارهٔ سرنوشت کشور می‌نویسد، هنوز «ایران» برایش مهم است.

5- و حالا نقد تند اینجانب به عباس عبدی؛

«وقتی روشنفکری، خیابان را تحقیر می‌کند»

آقای عباس عبدی؛
گل بود، به سبزه نیز آراسته شد!

شما با تعبیر تحقیرآمیز و نخوت‌آلودِ «اقلیت رانتی»، نه فقط دچار خطای تحلیلی شدید، بلکه مرتکب یکی از بی‌انصافانه‌ترین برچسب‌زنی‌های سیاسی سال‌های اخیر شدید؛ برچسبی که نه بوی تحلیل می‌دهد، نه نشانی از فهم جامعه دارد و نه حتی حداقل انصاف اخلاقی را رعایت می‌کند.

کدام «اقلیت»؟
اقلیتی که بیش از هفتادگ شب متوالی، در صدها شهر و شهرستان کشور، از کلان‌شهر تا شهرهای کوچک، خیابان را پر کرد؟
اقلیتی که پیرمرد عصا به دست را کنار نوجوان پرشور، زن خانه‌دار را کنار دانشجو، بازاری را کنار کارگر، در یک میدان مشترک گرد آورد؟

کسی که شب‌های سرد دی‌ماه همدان را دیده باشد، می‌داند از چه سخن می‌گوییم؛ همان شهری که در مقطعی پیشقراول اعتراضات کشور شد. ولی جمعیتی که این شب‌ها به خیابان می‌آیند، تمام چشم‌ها را خیره و محاسبات را برهم زده‌اند. نه برچسب اتوبوسی، نه کارمندی، نه تزریقی و نه هیچ چیز دیگر به آنان نمی‌چسبد. چون موجی هستند که از متن جامعه برخاسته‌اند؛ موجی چنان گسترده که به شمارش نمی‌آیند.

در تهران شاید فاصلهٔ جغرافیایی محلات، تصویر را پراکنده کند، اما در فراخوان‌های عمومی، از ۲۲ و ۲۲ اسفند، خیابان چیز دیگری گفت. اگر هنوز ثبت‌نام 30 میلیون انسان، حضور خیابانی گسترده و این حجم از بسیج اجتماعی را «اقلیت» می‌نامید، پس ظاهراً مشکل نه در خیابان، بلکه در عینکی است که واقعیت را از پشت آن تماشا می‌کنید.

جهان، این سطح از حضور را به‌عنوان ظهور «ضلع سوم قدرت» تحلیل کرد؛ خیابان، در کنار دیپلماسی و میدان. اما شما با یک واژه، همهٔ این واقعیت اجتماعی را لگدمال کردید.

این دیگر تحلیل نیست؛ انکار جامعه است.

اما بخش فاجعه‌بار سخن شما، واژهٔ «رانتی» است.

رانتی؟
واقعاً رانتی؟

آن پیرزن لرزان‌پایی که با هزار درد و بیماری، بر اساس تکلیف شرعی و فتوای مراجع تقلید و احساس خطر برای کشور، به خیابان آمد، چه رانتی داشت؟
آن پیرمردی که پرچم دویست هزار تومانی را از جیب بازنشستگی‌اش خرید و ساعت‌ها در سرما ایستاد، دقیقاً از کدام رانت بهره‌مند بود؟
آن مادر شهیدی که هنوز عکس فرزندش را بر سینه می‌فشارد، برای چه «سهمیه‌ای» آمده بود؟

شما و بسیاری از همفکرانتان حتی یک شب، نه برای همراهی، بلکه صرفاً برای مشاهدهٔ این سیل انسانی به خیابان نرفتید. از پشت میز و در سکوت اتاق‌های گرم، دربارهٔ مردمی حکم صادر می‌کنید که کف خیابان ایستاده‌اند و هزینه می‌دهند.

این تعبیر شما، تحلیل نیست؛ تحقیر است.
روشنفکری نیست؛ اشرافیتِ سیاسیِ بریده از جامعه است.

شما از مواجهه با واقعیت خیابان هراس دارید؛ بنابراین آن را کوچک می‌کنید تا مجبور به فهمش نشوید. چون اگر بپذیرید این حضور عظیم واقعی است، باید بسیاری از محاسبات ذهنی و تحلیل‌های سال‌های گذشته‌تان را بازنویسی کنید. و این، برای بخشی از روشنفکری ایرانی دشوارترین کار ممکن است؛ اعتراف به خطای تحلیلی.

تلخ‌تر آنکه خودتان اعتراف می‌کنید:

«بدتر اینکه اکثریت مردم هم با تصمیماتی که یک اقلیت رانتی از کف خیابان تحمیل کنند، همدلی نخواهند داشت. مبادا هم چوب خورده شود و هم پیاز.»

دقیقاً مسئله همین‌جاست؛
شما ابتدا مردم را تحقیر می‌کنید، بعد از شکاف اجتماعی ابراز نگرانی می‌کنید.
ابتدا میلیون‌ها انسان را «اقلیت رانتی» می‌نامید، بعد دربارهٔ خطر دو‌قطبی هشدار می‌دهید.

دو‌قطبی را کسانی می‌سازند که بخشی از ملت را از دایرهٔ «مردم واقعی» بیرون می‌گذارند.
و این همان خطایی است که سال‌ها بخشی از جریان روشنفکری مرتکب شد؛ هرجا مردم برخلاف میل آنان به صحنه آمدند، ناگهان مردم تبدیل شدند به «هیجانی»، «توده»، «رانتی» یا «فریب‌خورده».

آقای عبدی؛
قلم، اگر شجاعت نداشته باشد، فقط جوهر است.
و روشنفکری، اگر نتواند واقعیت جامعه را همان‌گونه که هست ببیند، به‌تدریج به نوعی خودفریبیِ آکادمیک تبدیل می‌شود.

اگر جرأت دارید، این خیابان را همان‌گونه که هست روایت کنید؛
با تمام عظمت، تنوع، خشم، ایمان و اضطرابش.

نه اینکه پشت واژه‌های فریبنده و ظاهراً متعادل پنهان شوید و با چند عبارت حساب‌شده، هم حقیقت را تحریف کنید و هم بذر کینه و شکاف بپاشید.

زیرا در پایان این مسیر، آنکه «هم چوب را می‌خورد و هم پیاز را»، نه شما و نه حلقه‌های بستهٔ سیاسی مانند شما، بلکه همین مردمی هستند که امروز از فراز برج‌های تحلیل، به آنان با تحقیر نگاه می‌شود.

نویسنده
MAJID SAJADI
مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *