سجادی پناه 19 بهمن 1404 - 7 ساعت پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0

جوابِ یک سؤالِ تکراری: آیا بین ایران و آمریکا جنگ می‌شود؟

اگر «با جمیعِ جهات» نگاه کنیم، حملهٔ مستقیمِ آمریکا به تهران، در بعیدترین سناریو قرار گرفته است.
چون هزینه‌اش برای واشنگتن سرسام‌آور شده است؛
سیاسیِ: سنگین، حقوقیِ: بین‌المللی، منطقه‌ایِ: زنجیره‌ای، و مهم‌تر از همه، “شکاف داخلی” در آمریکا و متحدانش. دکترین فعلی هم بر «جنگ‌های انتخابی کم‌هزینه» و «مدیریت از راه دور» تأکید دارد؛ نه درگیری مستقیم و طولانی با قدرتی که هزینه‌اش غیرقابل پیش‌بینی است.

تجربه می‌گوید:
آمریکا اگر وارد شود، آغازگر نیست.
“پسینی” است؛ برای مهار بحران، پشتیبانی لجستیکی، پوشش دیپلماتیک یا مدیریت پس‌لرزه‌ها، نه افروختنِ آتش اولیه.

اما مسئله اصلی، “اسرائیل” است.

شروع‌کنندهٔ محتمل، تل‌آویو است؛
نه با جنگِ تمام‌عیار و اعلان‌شده،
بلکه با ضربه‌ای محدود، هدفمند، چندلایه و عمدتاً “قابلِ انکار”.
منطقِ اسرائیل، اعلان جنگ کلاسیک نیست؛
پیش‌دستی است، غافلگیری حداکثری است، بالا بردنِ آستانهٔ هزینه برای طرف مقابل است.

چرا احتمالِ غافلگیری بالاست؟
– اسرائیل می‌خواهد زمان و مکان را خودش انتخاب کند.
– ضربه می‌تواند ترکیبی باشد: سایبری، خرابکاری، عملیات ویژه، یا حمله‌ای کوتاه و نمادین.
هدف الزاماً «تهرانِ فیزیکی» نیست؛
هدف، «اثرِ روانیِ تهران» است: ایجاد شوک، القای ناامنی، تحریک واکنش احساسی و سپس بهره‌برداری از همان واکنش.

نکتهٔ کلیدی همین‌جاست:
حتی اگر جرقه‌ای زده شود، آمریکا آغازگر نخواهد بود،
اما خیلی زود وارد چارچوب “مدیریت بحران” می‌شود.

بازی، دو مرحله‌ای است:
مرحلهٔ اول: ضربهٔ حساب‌شدهٔ اسرائیلی.
مرحلهٔ دوم: مهار و مدیریتِ آمریکایی.

جمع‌بندیِ بی‌تعارف:
خطر اصلی، «جنگِ اعلام‌شده» نیست؛
خطر واقعی، «غافلگیریِ حساب‌شده» است.
و مراقبت، فقط نظامی نیست؛
اطلاعاتی است، روانی است، اجتماعی است.
چون در این زمین،
اولین ضربه، اغلب مهم‌تر از ادامهٔ بازی است.

حالا تجربهٔ تاریخی چه می‌گوید؟
ترامپ در دورهٔ اولش سه‌بار با کرهٔ شمالی مذاکره کرد: سنگاپور (۲۰۱۸)، هانوی (۲۰۱۹)، و دیدارِ نمادینِ DMZ.
هدفِ اعلامی روشن بود: خلعِ سلاحِ هسته‌ای کامل کره ، در مقابل تضمینِ امنیتی، رابطه‌ای «جدید»، و دور کردنِ سایهٔ جنگ از آن شبه‌جزیره.

در عمل چه شد؟
خلعِ سلاح کامل محقق نشد، تحریم‌ها کامل برداشته نشد، نشست هانوی بی‌نتیجه پایان یافت.
اما یک چیز مهم اتفاق افتاد: سایهٔ جنگ کنار رفت. تنش منجمد شد، آزمون‌های موشکی و هسته‌ای کره شمالی برای مدتی آرام‌تر شد، و فضای گفت‌وگو (هرچند شکننده) باز ماند.

همین تجربه نشان می‌دهد:
می‌شود با «نمایشِ توافق» یا حتی «دیپلماسی شخصی» و نمادین، بی‌آنکه به توافقِ واقعی و کامل برسند، تنش را “منجمد” کرد و آتش را از منطقه دور نگه داشت.
ترامپ با نامه‌نگاری‌های شخصی، دیدارهای چشم‌گیر و وعده‌های بزرگ، توانست با یک شوآف بزرگ بدون جنگ مستقیم، به ظاهر بحران را مدیریت کند، حتی اگر دستاورد نهایی‌اش ناقص ماند.

نتیجهٔ عملی برای امروز روشن است:
دیپلماسی، “ابزارِ خریدِ زمان” است؛ ابزارِ پیشگیری از انفجار ناخواسته. دیپلمات‌ها ما باید بدانند: میز مذاکره دیگر فقط میز گفت‌وگو نیست؛ میز “پیشگیری از جرقه” است. خطوط قرمز را شفاف نگه دارند، اما پنجره‌های کوچک را هم باز بگذارند تا بهانهٔ «عدم راه‌حل» برای ضربه پیش‌دستانه ساخته نشود.

و وظیفهٔ نیروی نظامی، تمرکز بر “اسرائیل”**” است: آنها باید آماده باشند: نه برای جنگ انتخابی، بلکه برای “جنگ ناخواسته”. چون اگر ضربه اول آمد، ثانیه‌های بعد تعیین می‌کند که آیا محدود می‌ماند یا به زنجیره‌ای غیرقابل‌کنترل تبدیل می‌شود.

آمادگی حداکثری برای همان ضربهٔ غافلگیرانه، بازدارندگی فعال، و حفظ انسجام در لحظهٔ شوک اولیه. چون جنگ، اگر بیاید، اول با اعلام نمی‌آید؛ با غافلگیری می‌آید.

و “مردم”؛ هوشیاری مدنی و تاب‌آوری اجتماعی، قوی‌ترین سپر است. دشمن روی شکستن وحدت در لحظه شوک حساب باز کرده. نباید بگذاریم.

اولین ضربه مهم است،
اما “آمادگی برای دومین ضربه” تعیین‌کننده‌تر است،
و “حفظ وحدت ملی در لحظه شوک”، شاید تعیین‌کننده‌ترین.

نویسنده
MAJID SAJADI
مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *