در میان بازارهای متنوعی که این کشور به خود دیده، بازاری تازه داغ شده است؛ بازار «خرید زندان».
صفی بلند از کسانی که سالها در راهروهای قدرت چرخیدهاند، حالا پشت دیوار ایستادهاند و با صدایی لرزان میخواهند به آینده بگویند: «ما هم زندانی بودیم.»
تلاش برای رفتن به زندان، ناگهان به یک پروژه تبدیل شده است؛
هر ادعایی قابل طرح است،
هر سناریوی غریبی قابل تجویز،
مهم نیست حقیقت چه بوده؛ مهم این است که «جواز ورود به زندان» صادر شود.
علی شکوریراد، نمونهٔ کلاسیک این طیف است؛ سیاستورزی که هر بار دهان باز میکند، بیش از آنکه حقیقتی روشن شود، تناقضی تازه بیرون میریزد. در جلسهای خصوصی، با اطمینان ادعایی را مطرح کرده که اگر سند داشت، میشد دربارهاش بحث کرد؛ اما وقتی پشتوانهاش فقط «میگویند» و «شنیدهام» است، دیگر روایت نیست؛ تلاشی مذبوحانه است برای شستن گذشتهای که سالها در دل همان نظام سپری شده؛ نظامی که امروز، ناگهان، همهٔ خطاها باید به گردنش انداخته شود.
این فقط قصهٔ یک نفر نیست؛ یک الگوست. الگویی تکرارشونده در بخشی از اصلاحطلبان.
تا دیروز شریک قدرت، امروز خریدار زندان.
تا وقتی خیابان آرام است، همه چیز «درونسیستمی» پیش میرود؛ اما بهمحض لرزش زمین، حافظهها ناگهان فعال میشود: «ما هم مخالف بودیم»، «ما هم قربانی بودیم».
انگار مسابقهای آغاز شده برای پیشخرید بلیت فردای پساحکومتی؛
بلیتی که قیمتش، انکار گذشته و مصادرهٔ سختی های امروز کشور است.
در این میان، بد نیست آن هشدار صریح سید حسن خمینی دوباره به یاد آورده شود؛ همان جملهای که خیلیها نخواستند جدی بگیرند:
«اگر انقلابی رخ دهد، اول اصلاحطلبان را به تیرهای چراغ برق میبندند، بعد نوبت بقیه میشود.»
نه از سر تهدید؛ از سر شناخت تاریخ. تاریخ انقلابها با عناوین بازی ندارد؛ حسابها را صاف میکند، بیرحمانه و بیتعارف.
تاریخ، این چهرهها را خوب میشناسد؛
نه از جنس مبارزه،
نه از جنس رنج،
فقط از جنس فرصت.
و فرصتطلبی، در لحظهای که دشمن کنار مرزهای کشور خیمه زده است،
بیارزشترین کالای بازار سیاست است.